نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

فرشته کوچولو

در انتظار سفر

این هفته یه هفته پر کار و خسته کننده بود: آژانس مسافرتی ، بانک ، عکاسی ، پلیس+١٠ و ..... ما یه سفر خیلی مهم پیش رو داریم، مامانم میگه اگر قسمت باشه میریم زیارت خانه خدا وااااااااای چه حالی میده منم همراه مامانم روزشماری میکنم و منتظرم تا اون روز برسه اینم اولین عکس پرسنلی من که برای پاسم گرفتم.                        ...
30 دی 1390

چهارماهگی

دیروز ساعت ١ ظهر یا به عبارتی ١٣:٠٠ از خواب بیدار شدم. از وقتی که بیدار شدم مامانم داشت توی آشپزخونه تق و توق میکرد، با خودم گفتم حتما مهمون داریم ولی وقتی یک ساعتی گذشت و بوی کیک تو خونه پیچید یادم افتاد که بـــــــــــــــــــــله باز هم من یکماهه دیگه بزرگتر شدم. وااااای چند تا عکس میندازی مامان!؟ من که دیگه خسته شدم، لطفا بقیه رو خوابیده بندازید. خب اینم یه مدلشه دیگه !! در پایان چهارماهگی وزنم 7/455 کیلوگرم و قدم 62 سانتی متر بود. ...
21 دی 1390

بازی

من هر روز وقتی که صبح، یا بهتر بگم ظهر ساعت 11/30 از خواب بیدار میشم یکی از سرگرمی هام اینه که مامانم من رو میذاره توی تختم و کلی با عروسکام حرف میزنم (به روش جیغ زدن) و بازی میکنم . ...
18 دی 1390

شب یلدا

اولین شب زمستون طولانی ترین شب ساله و من از اینکه میتونم همراه بقیه تا دیروقت بیدار بمونم خوشحالم ولی نمیدونم چرا باید با این هندونه مضحک عکس بندازم!!! راستی من امروز صد روزه شدم، مامانم میگه الهی که صد ساله بشی نازنینم ...
14 دی 1390

شرمندگی

شیرین تر از عسلم برای اینکه تا حالا هیچ مطلبی برات ننوشتم قول میدم که جبران کنم و از اولین روز تولدت شروع کنم.
6 دی 1390

حرف دل مامان

عزیز دلم سلام توی این مدت سه ماه و سیزده روزی که به جمع دو نفره ما پیوستی شیرینی وجودت آنقدر سرگرمم کرده بود که به نوشتن خاطراتت فقط فکر کرده بودم و فرصتی نشده بود تا مطلبی برات بنویسم (البته قبول دارم یه کوچولو تنبلی هم کردم). راستش میخواستم خاطراتمون فقط و فقط برای خودمون باشه ولی بالاخره دلم رو به دریا زدم و گفتم یا علی ...
6 دی 1390

تلاش برای گرفتن

از همون روزهای اولی که وارد چهارماهگی شدم تصمیم گرفتم تلاشم رو برای گرفتن اسباب بازیهام شروع کنم. باور کنید من بارها و بارها سعی کردم ولی فقط میتونم دستم رو به سمت چیزی که میخوام دراز کنم. من ناامید نمیشم و بازم امتحان میکنم. خواستن توانستن است. . . . . . . . . ای واااااااااااای دیگه خسته شدم.یکی به دادم برسه ...
1 دی 1390

سه ماهگی

... و من وارد ماه چهارم زندگیم شدم. باورم نمیشه خیلی زود گذشت. در همینجا لازم میدونم از بابای عزیزم بخاطر اینکه زحمت نگه داشتن من رو کشیده تشکر کنم در ضمن به مامان و بابامم تبریک میگم چون که ٤ سال پیش در چنین روزی (١٣٨٦/٩/٢١) با هم عقد کردند. در پایان این ماه وزنم ٦/٦٠٠ کیلوگرم و قدم ٥٩ سانتی متر بود. مامانم میگه وقتی فهمیده که قراره من بدنیا بیام اولین چیزی که برام خریده این لباس بوده. ...
21 آذر 1390

دو ماهگی

ای بابا آخه با این درد واکسن کی دیگه حوصله تولد بازی داره؟؟!! درسته من گفتم نمیترسم ولی درد که دارم. ...
21 آبان 1390